تبليغاتX
تنهای بی سنگ صبور



سکوت همیشه از روی رضایت نیست. گاهی نشانه اعتراض است! گاهی مودبانه خفه شدن است! ... گاهی فداکاری و از خودگذشتگی است! و گاهی ازروی بی تفاوتی است و چقدرآزاردهنده است این آخر

  • میدونی چرا خدا از همه چی 2تا داده به جز ( قلب و زبون و بینی )؟؟؟؟؟ تا خودت یه هم دل ، یه هم زبون و یه هم نفس پیدا کنی

  •  

    یک دیگر را گم کردیم تا یکی‌ دیگر را پیدا کنیم به همین سادگی‌...

  •  

    دوره، دوره آدم هایی ست که همخواب هم می شوند و هرگز خواب هم را نمی بینند..!!!!

  •  

    تنهايي ، پاکترين و باوفاترين ياريست که من دارم

  • چه خوب که به من بواسطه شخصیتم احترام بگذارند نه بواسطه موقعیتم که اولی بسی دلنشین و دومی به شدت تصنعی است

  • من به تو نگاه می کردم ... تو به ساعت ... اما ، تو قرار داشتی ... من بی قراری ...

  • ای کاش وقتی حال و حوصله ي حرف زدن نداریم ســـــــــــــــــکوت کنیم بعضی حرفا مثل جای میخ روي دیوار می مونه از یاد آدمها نمی ره ......

  • + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 21:6 توسط نصرالله تنها |



     

    خورشيد دوباره مي تابد . مدام و بدون رقيب و من در انزواي غمگينم منتظر غروب دلگيرش هستم آري هر روز يك طلوع دل انگيز و يك غروب دلگير. براي من طلوع بدون تو غم انگيز است و هر غروب با تو شگفت انگيز طلوع و غروب هر دو محور خورشيد مي تابند . مثل پروانه كه به دور شمع مي چرخد و مثل من كه به خاطر تو زندگي مي كنم . اما افسوس كه ماندن من ديگر كنار تو آسان نيست و رفتنم به عهده ي خودم نيست . اما بدان من گرم ترين جاي بوسه ات ، زيباترين جاي لبخندت و شنيدني ترين دوستت دارم ات را با خودم مي برم و همواره با خنده هايت خواهم خنديد و با غصه هايت مي گريم.

    وقتي رفتم ، از رفتنم دلخور نشو و سرمزارم نيا چون جسم من زير خاك نمي تواند گرمي دستانت را حس كند و نمي تواند هق هق گريه ات را بشنود . مبادا چشمهاي قشنگت براي غروب من خيس شود . مبادا براي ديدنم بي قراري كني . من مي روم ولي قلبم كنار تو مي ماند و تو هميشه مرا مثل يك آه در سينه ات خواهي داشت . اسم مرا صدا نزني چون صداي قشنگت مي لرزد . به عكسم نگاه نكن تا راحت تر مرا فراموش كني . نمي خواهم بقيه ي زندگي ات را با ياد من تباه كني.

    اين حرف ها و وصيت ها فقط بخاطر اين است كه بداني چقدر دوستت دارم و چقدر عاشقت بودم و ... هستم.

    من به غروب خود نزديكم ولي يادت باشد تو هنوز وقت داري براي ديدن طلوع هايي كه من در قلبت متولد مي شوم و غروب هايي كه در قلبت جان مي سپارم.

     
     

                              معناي زنده بودن من،

                               با تو بودن است.

                                        نزديك،دور

                                        سير، گرسنه

                                       رها، اسير

                                       دلتنگ، شاد

                   آن لحظه اي كه بي تو سر آيد مرا مباد!

                                      مفهوم مرگ من

                             در راه سر فرازي تو،

                                  در كنار تو

                              مفهوم زندگي است.

                              معناي عشق نيز

                               در سرنوشت من 

                                       با تو،

                                  هميشه با تو

                                    براي تو،

     

    به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم گفت دستانش گرمای مرا دارند
    به آسمان گفتم پاکی ات را به منبده گفت چشمانش پاکی مرادارند.
    از دشت سبزی زندگی اش را خوا ستم گفت زندگی ات سبز تر از اوست.
    از دریا بزرگی و آرا مشش را خو استم گفت قلبت به اندازه اقیا نوس است و آرا مشت
    نیز..........
    از ماه تا بند گی صو رتش را خاستم گفت وقتی نگاهش میکنم خجل می شوم.
    به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت چشمان پاکت سبزی زند گی ات بزرگی و
    آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز........
    این.......بگیر نترس میتپد برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم!
     

     

    به انتظار ِ دیدنت
    به لحظه ی رسیدنت
    دل داره پرپر میزن ِ از سینه ام پر میزن ِ
    ای چشمه ی حیات ِ من، فرشته ی نجات ِ من
    شوق ِ نفس های منی
    همیشه رویایی منی
    یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من
    بدون که به عشقت صادقم من
    تو مست ِ خویش و، من مست ِ عشقم
    اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم

    + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 21:49 توسط نصرالله تنها |



    لالایی ، گریه ی بارون ، تو این گلخونه ی ویرون  

    بریز نم نم ، ببار آروم ، رو یاس تازه ی گلدون  

    لالا نازک ، مثه پونه ، لالا دلگیر و بی پونه  

    گل من تشنه و تنهاست ، اسیر این بیابونه  

    لالا لالا دلم تنگه ، لالایی ، گریه کن بارون 

    لالا لالا ، ببار آروم ، لالایی با دل پر خون  

    لالا فانوس چشم او ، گل نیلوفر من شو  

    بمون ای خورشید سر گردون ، چراغ آخر من شو  

    مثه ابری که می ناله ، مثه بادی که می خونه 

    ببین تنها تو رو دارم ، تو این دنیایه وارونه  

    لالا لالا دلم تنگه ، لالایی ، گریه کن بارون  

    لالا لالا ببار آروم ، لالایی با دل پر خون  

    لالایی باد سر گردون ، لالایی باغ ویرونم  

    لالایی لاله ی غمگین ، لالایی بید مجنونم  

    تو این بی آب و آبادی ، تو این ویرونه ی تنها  

    بخواب آهسته آهسته ، گل نیلوفر زیبا  

    بخواب آهسته آهسته ، گل نیلوفر زیبا

     

    گریه ی بارون

    + نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 21:50 توسط نصرالله تنها |



     

    پسر به دختر گفت: اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري

     

     هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت

     ممنونم

     


    تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به

     

    قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من

     هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي

     

     اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه

    هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...

     

     



    چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي

     

    افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد

     استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!

     


    دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و

     درون آن چنين نوشته شده بود:



    سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم

     

     ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري

     

    كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت

     موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)



    دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر

     

     داده بود..
    آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و

     

     به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...

     

    + نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 22:55 توسط نصرالله تنها |



    اي شميم آشناي زندگي

     اي حصار امن دوران كودكياي مادر پشتت خميده استحاصل سنگيني سير تكامل است وهر چين صورتت يادآور خاطره ايست پر ازدرد ورنج مادر براستي كه دامنت جايگاه وصخره اي قدس است و براق پيامبرو بهشت زير پايت

    مادر روزت مبارک

    امیدوارم همیشه سایه ات بالای سرم باشه

    3Jokes_Mother (13) 

    + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 21:43 توسط نصرالله تنها |



     

    کاش می دانستی دنیا با همه وسعتش بی تو جایی برای

     

    ماندن ندارد.اشک چشمانم هر شب سراغت را از

     

    کویر گونه هایم می گیرند.ای که دیدگانم از دل تنهایی

     

    تو الفبای اشک ریختن را آموخته اند ولحظه های

     

    گریانم با نبودن  تو  روان گشته اند چرا از کوچه

     

    دلتنگی هایم گذر نمی کنی وبرای چشمان مانده به

     

    راهم دستی تکان نمی دهی؟

     

    بی تو قناریهای دلم خوش آواز نیستند 

     

    وآسمان چشمانم همیشه بارانی است.بی تو من درختی

     

    خشکیده در پاییزم

    + نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 14:39 توسط نصرالله تنها |



     

    همیشه دلمون می خواد بهترینها واسه ی ما و اونی که دوستش داریم باشه...

    همیشه دوست داریم، شادی هامون همیشگی باشن...

    همیشه وقتی با عشقمون هستیم، سرخوشیم...گذر زمان رو متوجه نمیشیم...

    فقط خودمونو با عشقمون میبینیم...تا حدی که اصلاً توی اون لحظات نمی تونیم

    حتی فکر جدایی و دوری از همو بکنیم....

    فکر می کنیم لحظاتمون هیچ وقت تموم نمیشن...لحظاتمون همیشه همونجوری...

    به همون شیرینی و خوبی می مونن...

    کاش همینجوری بود...

    کاش روزگار بی وفایی نمی کرد...

    آخه ای روزگار، چقدر بی وفایی...

    چقدر مشکل و سختی....

    ای روزگار چقدر تو پستی...

    ای روزگار چقدر تو حسودی....

    آخه لامروت...چرا اینجوری می کنی...

    چرا وقتی داریم اوج لذت رو از دنیا می بریم...

    چرا وقتی تازه داریم معنی زندگی رو می فهمیم...

    چرا وقتی می بینی یه نفر و بیشتر از خودمون دوست داریم....

    اینجوری می کنی....

    تازه اون موقع،حسودی می کنی...

    حسودی به گرما و انرژی و عشقی که توی دستای گره خورده ی

    اون دوتا بهم دیگه ست...

    حسودی به عشق و صفا و صداقتی که بینشونه...

    به خنده هاشووووووووون....

    به همه چیشوووووووووووووووون.....

    آخه چقدر نامردی...!!!

    ای روزگار...

    خیلی پست و کثیفی...

    تا حدی که طاقت نداری خوشبختی ها رو ببینی...

    اونقدر که به راحتی می تونی دلهای گره خورده رو با شکستن از هم جدا کنی...

    و...

     

     

    هر چی می خوام وقتی مینویسم ای کاش ها رو به زبون نیارم...

    ولی کاش می شد...

     

    ای کاش، چاره ی بغضی که داره خفه ات می کنه،چیزی جز اشک بود...

    ای کاش، میشد چیزایی که تو ذهن و فکرته، لااقل تا یه حدی عملی بشه...

    ای کاش، زندگی واقعاً معنیش زندگی بود...

    و

    ای کاش، روزگار بهتر از اینا می گذشت...

                  

    + نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 20:56 توسط نصرالله تنها |



       

     

    دلم می خواد گریه کنم ، گریه بی صدا کنم

     

                     دلم می خواد ناله کنم ، اشک بریزم شکوه کنم

     

    دلا دلا ، کی غم و بیرون می کنی؟

     

                    دلا دلا ، کی خونه قصه رو ویرون می کنی؟

     

    ساز گیتار می زنم به عشق تو ، عزیز دل

     

                    خودم می شم قربون تو بیا بشو مهمون دل

     

    خدا خدا چی کار کنم عشقمو ویرون نبینم

     

                  از دست این زمونه ها دلمو حیرون نبینم

     

    دلم شده بی طاقت ، خدا بده لیاقت

     

                 تا من کنم صبوری ، با همه صداقت

     

    چه روز و روزگاری ، دارم می شم دیونه

     

                هی می گیرم بهونه از دست این زمونه

     

     

    پر از فکر و خیالم ، خیلی غصّه دارم

                             

             از عشقای روزگار خیلی خیلی می نالم            

     

     

    + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 22:31 توسط نصرالله تنها |



    عاشقت خواهم ماند...

                                  بي آنكه بداني

    دوستت خواهم داشت...

                                  بي آنكه بگويم

    درد دل خواهم گفت...

                                 بي هيچ كلامي

    گوش خواهم داد...

                                بي هيچ سخني

    در آغوشت خواهم گريست...

                                بي آنكه حس كني

    در تو ذوب خواهم شد...

                                بي هيچ حرارتي

     

                               اين گونه شايد احساسم نميرد

     

    + نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 19:44 توسط نصرالله تنها |



    دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده...

    خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم...

    به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم....

    دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم...

    تو را کجا مي توان ديد؟

    در آواز شب آويزهاي عاشق؟

    در چشمان يک عاشق مضطرب؟

    در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟

    دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم...

    و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي...

    اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم...

    کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم...

    می ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند...

    مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود...

    مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد و تازه ترين شعرم به تو هديه نشود...

    دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم...

    دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد...

    دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم...

    دوباره شب،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود...

    دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته...

    دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت...

                                    دوباره من و یک دفتر خاطره...

       

     
    + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 13:37 توسط نصرالله تنها |